دندانهای گربه ، خطرناکتر از دندانهای سگ

دانشمندان به‌تازگی به این نتیجه رسیده‌اند که بزاق دهان حیوانات گاهی حاوی باکتری‌های خطرناک و تحریک‌آمیزی است. اگر این مواد تحریک کننده وارد خون شوند، می‌توانند به دریچه‌های قلب و غشاء مغز آسیب برسانند و باعث بوجود آمدن بیماریهای خطرناک شوند.
این باکتریها بیشتر برای کودکان و و افرادی که دستگاه ایمنی ضعیفی دارند، می‌توانند خطرساز باشند. دانشمندئان با انجام آزمایشهایی دریافته‌اند که 2/1 بیمارانی که توسط دندانهای گربه مجروح می‌شوند، به بیماریهای خطرناکی مبتلا می‌شوند. اما در مورد سگها ، این مورد فقط 10 تا 20 درصد کل مجروحین را شامل می‌شود.
پزشکان توصیه می‌کنند هنگام مجروح شدن توسط دندان گربه ، محل مورد نظر را با پارچه ای استریل کنید و عضو مجروح را بی‌حرکت نگه دارید و فورا به پزشک مراجعه کنید. در ضمن ، اگر حیوان دست شما را گاز گرفته باشد، باید بسیار محتاط‌تر عمل کرد، زیرا عصب‌ها و زردپی‌ها در دست ، نسبت به یکدیگر بسیار فشرده قرار دارند و با صدمه به آن ، ممکن است باعث آسیبهای جدی شود
نویسنده : dampezeshk_online در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس



تاريخچه گاوداري در جهان

وبلاگ مستقل دانشجویان علوم دامی دانشگاه آزاد مشهد

هزاران سال است كه گاو, جزئي از زندگي روزانه كشاورزي به شمار مي‌آيد انسان در برابر حفاظت, نگهداري و تغذيه اين حيوان, از فراورده‌هاي گوناگون آن استفاده مي‌كرد. نزديك به 6 هزار سال پيش از ميلاد مسيح, بشر شيوه زندگي خود را تغيير داد, شكار حيوانات را كنار گذاشت, به زراعت پرداخت و به اهلي كردن حيوانات همّت گذاشت . نخست, سگ, و سپس گوسفند و بز و بچه گاو را اهلي كرد.

 اگر چه چگونگي اهلي شدن گاو كاملاً مشخص نيست, اما زمان آغاز آن از آثار باستاني و نشانه‌هاي باستانشناسي پيدا است, يكي از تمدنهاي نخستين كه به اهلي كردن گاو پرداخت, درخاور ميانه قرار داشت. كتيبه‌اي از معبدي در عراق به دست آمده كه مربوط به 4500 سال پيش از ميلاد مسيح مي‌باشد وشخصي را در حال دوشيدن شير از گاو نشان مي‌دهد.

 باستان شناسان چنين نتيجه گيري مي‌كنند كه اهلي شدن گاو در آسيا خاور ميانه بين 4500 تا 6000 سال قبل از ميلاد انجام شده است. شواهدي ديگر نشان مي‌دهد كه در همين زمان, اهلي شدن گاو در اروپا به طور جداگانه‌اي نيز انجام شده است.

 برخلاف دنياي قديم, دنياي جديد تا پيش از ورود اسپانياييها به آمريكا, هيچ گاو اهلي در اين قاره وجود نداشت. نخستين گاوهاي اهلي, در آغاز سده شانزدهم, به وسيله مهاجران اسپانيايي به قاره آمريكا آورده شد. البته آمريكاي شمالي داراي نوعي گاوميش بنام باسيون بود كه سرخ‌پوستان موفق به اهلي كردن آن نشده بودند. در آمريكاي جنوبي نيز اصولاً گاوي موجود نبود در استراليا نيز هيچ گاو, خواه وحشي يا اهلي, وجود نداشت و نخستين گاوهاي اين قاره در 18 ژانويه1788 به وسيله مهاجران انگليسي به اين كشور وارد شد.

 اكنون نژادهاي اروپايي به طور قابل توجهي در آمريكاي شمالي و جنوبي و استراليا پراكنده‌اند. تا اواسط سده هيجدهم ميلادي گاوهاي كوهان‌دار هندي يا زيبو فقط تا آفريقا و بخش هايي از آسيا گسترش يافته بودند. در اين زمان تعداد زيادي از اين گاوها به آمريكاي شمالي و جنوبي وارد شدند. در ايالتهاي جنوبي آمريكا, گاوداران آمريكايي, نژاد برهمن (Brahman)  را با استفاده از اين گاوهاي وارداتي ايجاد كردند. مي‌توان ادعا كرد كه گاو, مهمترين حيواني است كه به وسيله بشر, اهلي شده است شايد كمتر حيواني را بتوان يافت كه تا اين اندازه براي بشر مفيد باشد.

 تا قبل از سده هفدهم ميلادي پرورش گاو براساس نياز خانواده‌ها به آنها بود. هر خانواده با توجه به امكانات و نيازش, تعدادي گاو به منظور كار, شخم و استفاده از شير آنها نگهداري مي‌كردند. در سده هجدهم در برخي از نقاط اروپا و آمريكا بعضي از خانواده‌ها تعدادي گاو مازاد بر نياز خود پروزش مي‌دادند و بيشتر آنها را جهت تأمين بقيه مايحتاج زندگي خود به فروش مي‌رساندند. امّا در واقع شروع حرفه گاوداري بصورت متمركز و امروزي از اوايل قرن نوزدهم ميلادي بود بطوريكه با تأسيس انجمن‌ها و سازمانهاي مختلفي در زمينه گاوداري, پيشرفت قابل توجهي در زمينه اصلاح دام, افزايش توليد شير, مديريت و صنعت گاوداري صورت گرفت. دليل ديگري كه پيشرفت صنعت در زمينه اصلاح دام و ژنتيك همراه با افزايش جمعيت و نياز انسان به سبب پيشرفت در حرفه گاوداري در طول دو سده گذشته شد. يكي از مشكلاتي كه گاوداران با آن مواجه بودند فروش شير بود زيرا نگهداري شير به مدت چند روز مشكل مي‌باشد. امّا تأسيس اولين كارخانه پنير سازي در ايالت متحده در سال 1851 در منطقه آيندا, بازاري ساخته شد. اين روش نيز طريقه ديگري براي عمل آوري شير و گسترش بازار عرضه آن فراهم نمود. تأسيس اين كارخانه‌ها, مشكل شير توليدي گاودارها را كه از فروش و ماندن آن ترس داشتند كاهش داد و باعث تشويق آنها در زمينه حرفه شان شد.

 عامل اصلي تعيين كننده, قيمت شير, چربي آن است در اروپا در سال 1890 يك آزمايش شيميايي جهت تعيين مقدار چربي شير, ارائه شد. تأسيس ترويج كشاورزي به دستور اسميت- لور در سال 1914 باعث شد كه اطلاعاتي كه در آزمايشگاههاي علمي جمع آوري شد و مستقيماً به گاودارها, عمل آورندگان شير و مشتريها ارائه مي‌شد.

اولين دستگاه شير دوشي در بريتانيا ساخته شد كه بسيار ساده بود. به دنبال آن در سال 1903 الكساندر گيليز استراليايي ماشين شيردوشي جديد را ساخت آقاي گيليز يك كلاهك و يك لايه دروني به ماشيني كه قبلاً در بريتانيا ساخته شده بود اضافه نمود.

 همان طور كه گفته شد با افزايش جمعين نياز به شير و فرآورده‌هاي آن به شدت افزايش يافت بنابراين ميزان شير توليدي به ازاء هر رأس گاو نمي توانست جوابگوي نياز جامعه باشد. از اين رو با استفاده از تكنولوژيهاي علمي و متخصصين اين رشته, پيشرفت چشمگيري در يك قرن اخير به وجود آمد.

 از سال 1900 تا 1940 توليد شير به ازاء هر رأس افزايش چنداني نداشت ليكن بين سالهاي 1940 تا 1985 توليد شير تقريباً 5/2 برابر افزايش يافت و طي 10 سال اخير ميانگين توليد هر گاو حدوداً 123 كيلوگرم افزايش يافت مهمترين عوامل اصلي در بروز اين افزايش دخيل بود. عبارت بودند از: بهبود چشمگير تغذيه ومديرت گاوداريها همراه با تلاش جهت دستيابي به توان ژنتيكي بالا جدول زير ميزان افزايش توليد شير بر اساس داده‌هاي حاصل از مؤسسه كشاورزي آمريكا از سال 1940 تا سال 1995 را نشان مي‌دهد. با توجه به اين داده‌ها افزايش توليد شير در طول پنج دهه به اندازه 338% درصد افزايش داشته است

متوسط توليد شير به ازاء هر رأس گاو در يك دوره شيردهي از سال 1940 تا 1995:

سال 

توليد شيرروزانه (Kg/day) 

توليد سالانه (دوره شيردهي) Kg/year)) 

1940 

7 

2096 

1950 

8 

2410 

1960 

6/10 

2188 

1970 

7/14 

4423 

1975 

7/15 

4699 

1980 

0/18 

5394 

1985 

7/19 

5908 

1990 

4/23 

6705 

1995 

9/24 

7462 

 
نویسنده : dampezeshk_online در ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس



سگ ولگرد (صادق هدايت)

چند دكان نانوايي، قصابي، عطاري، دو قهوه خانه و يك سلماني كه همه ي آنها براي رفع احتياجات خيلي ابتدايي زندگي بود تشكيل ميدان ورامين را مي داد. ميدان و آدمهايش زير خورشيد قهار نيم سوخته، نيم بريان شده، آرزوي اولين نسيم غروب و سايه ي شب را مي كردند. تنها بنايي كه خودنمايي مي كرد برج معروف ورامين بود كه نيم تنه ي استوانه اي ترك ترك آن با سر مخروطي پيدا بود. گنجشك هايي كه لاي درز آجرهاي ريخته ي آن لانه كرده بودند نيز از شدت گرما خاموش بودند و چرت مي زدند. فقط صداي ناله ي سگي فاصله به فاصله سكوت را مي شكست.
اين يك سگ اسكاتلندي بود كه پوزه ي كاه دودي (رنگ دودي كه از آتش زدن كاه بلند مي شود) و به پاهايش خال سياه داشت. گوشهاي بلبله، موهاي تابدار و دو چشم با هوش آدمي در پوزه ي پشم آلود او مي درخشيد. در ته چشم هاي او روح انساني ديده مي شد. نه تنها يك تشابه بين چشم هاي او و انسان وجود داشت بلكه يك نوع تساوي ديده مي شد. دو چشم ميشي پر از درد و زجر و انتظار كه فقط در پوزه ي يك سگ سرگردان ممكن است ديده شود. ولي به نظر مي آمد نگاه هاي دردناك و پر از انتظار او را كسي نمي ديد و نمي فهميد! جلوي دكان نانوايي پادو او را كتك ميزد. جلوي قصابي شاگردش به او سنگ مي پراند. اگر زير سايه اتومبيل پناه مي برد لگد سنگين كفش ميخ دار شوفر از او پذيرايي مي كرد و زماني كه همه از آزار به او خسته مي شدند بچه ي شيربرنج فروش لذت مخصوصي از شكنجه ي او مي برد. در مقابل هر ناله اي كه ميكشيد يك پاره سنگ به كمرش ميخورد و صداي قهقه ي بچه پشت ناله ي سگ بلند ميشد و مي گفت: "بد مسب صاحاب" مثل اينكه همه ي آنهاي ديگر هم با او همدست بودند و به طور موذي و آب زيركاه از او تشويق مي كردند. همه محض رضاي خدا او را ميزدند و به نظرشان خيلي طبيعي بود كه سگ نجسي را كه مذهب نفرين كرده و هفت تا جان دارد بچزانند. بالاخره بچه ي شيربرنج فروش به قدري پاپي شد كه حيوان ناچار به كوچه اي كه سمت برج ميرفت فرار كرد؛ يعني خودش را با شكم گرسنه به زحمت كشيد و در راه آبي پناه برد. سر را روي دو دست خود گذاشت، زبانش را بيرون آورد در حالت خواب و بيداري به كشتزاري كه جلويش موج مي زد تماشا ميكرد.
از وقتي كه در اين جهنم دره افتاده بود دو زمستان مي گذشت كه يك شكم سير غذا نخورده بود، يك خواب راحت نكرده بود، يك نفر پيدا نشده بود كه دست نوازشي روي سر او بكشد، يك نفر توي چشم هاي او نگاه نكرده بود. بي اختيار به ياد برادرش افتاد كه گوش هاي بلبله ي او را گاز ميگرفت، زمين ميخوردند، بلند ميشدند، ميدويدند، و بعد يك همبازي ديگر پيدا كرد كه پسر صاحبش بود. در ته باغ دنبال او ميدويد، پارس ميكرد، لباسش را دندان ميگرفت. وقت شام و ناهار دور ميز مي گشت و خوراك ها را بو مي كشيد، و گاهي زن صاحبش با وجود مخالفت شوهر يك لقمه برايش ميگرفت. بعد نوكر پير مي آمد و او را صدا ميزد: " پات... پات... " و خوراكش را در ظرف مخصوصي كه كنار لانه چوبي او بود مي ريخت.
يك روز پاييز صاحب پات با دو نفر ديگر كه پات آنها را مي شناخت در اتومبيل نشستند و پات را صدا زدند و در اتومبيل پهلوي خودشان نشاندند و بعد از چند ساعت راه در همين ميدان پياده شدند. صاحبش با آن دونفر از همين كوچه ي كنار برج گذشتند ولي اتفاقا" بوي سگ ماده اي او را يكمرتبه ديوانه كرد، به فاصله هاي مختلف بو كشيد و بالاخره از راه آب باغي وارد باغ شد ولي ديري نكشيد كه با چوب و دسته بيل به هوار او آمدند و از همان راه آب بيرونش كردند. پات گيج و منگ و خسته همين كه به خودش آمد به جستجوي صاحبش رفت. در چندين پس كوچه بوي رقيقي از او مانده بود. همه را سركشي كرد و تا خرابه هاي بيرون آبادي هم رفت اما آيا صاحبش رفته بود و او را جا گذاشته بود...؟ هراسناك در چندين جاده شروع به دويدن كرد ولي زحمت او بيهوده بود. عاقبت رفت دم راه آبي كه آنجا سگ ماده بود، ولي جلوي راه آب را سنگچين كرده بودند. پات با حرارت خاصي با دستش زمين را كند تا شايد بتواند داخل باغ شود، اما غير ممكن بود. بعد از آنكه مايوس شد در همانجا مشغول چرت زدن شد.
نصف شب پات از صداي ناله ي خودش از خواب پريد. هراسان در چند كوچه پرسه زد. با احتياط جلوي دكان نانوايي رفت كه تازه باز شده بود؛ يك نفر كه نان زير بغلش بود به او گفت: " بياه... بياه... " و يك تكه نان گرم جلوي او انداخت. پات نيز با كمي ترديد نان را خورد و دمش را براي او جنباند. آن شخص دستي روي سر پات كشيد و بعد با احتياط قلاده ي او را باز كرد. مثل اين كه همه مسئولست ها و وظايف را از گردن پات برداشتند. ولي همين كه دوباره دمش را تكان داد و نزديك دكان رفت لگد محكمي به پهلويش خورد و ناله كنان دور شد. از آن روز پات بجز لگد، قلبه سنگ و ضرب چماق چيز ديگري از اين مردم عايدش نشده بود. انگار همه ي آنها دشمن خوني او بودند و از شكنجه ي او كيف مي بردند. چند روز اول را به سختي گذراند ولي بعد كم كم عادت كرد. به علاوه سر پيچ كوچه دست راست جايي را سراغ كرده بود كه آشغال و زباله ها را در آنجا خالي مي كردند و در ميان زباله ها بعضي تكه هاي خوشمزه مثل استخوان، چربي، پوست، كله ماهي و خيلي خوراكي هاي ديگر كه او نمي توانست تشخيص بدهد پيدا مي شد. چيزي كه بيشتر همه پات را شكنجه مي داد احتياج او به نوازش بود. او مثل بچه اي شده بود كه همه ش توسري خورده و فحش شنيده، اما احساسات رقيقش هنوز خاموش نشده. چشمهاي او اين نوازش را گدايي مي كرد و حاضر بود جانش را بدهد در صورتي كه يك نفر به او احساس محبت كند.
در همان حال كه پات توي راه آب چرت مي زد چندبار ناله كرد و بيدار شد. در اين وقت احساس گرسنگي شديدي كرد. گرسنگي تمام درونش را شكنجه مي داد به طوري كه تمام دردهاي ديگرش را فراموش كرد. به زحمت بلند شد و با احتياط به سمت ميدان رفت. در همين وقت يك اتومبيل با سر و صدا و گرد و خاك وارد ميدان شد. مردي از اتومبيل پياده شد، به طرف پات رفت و دستي روي سر حيوان كشيد. پات دمش را جنباند و با ترديد به آن مرد نگاه كرد. آن مرد گردش مختصري دور ميدان كرد و بعد رفت و در يكي از اتومبيل ها نشست. پات جرات نميكرد كه بالا برود. كنار اتومبيل نشسته بود، به او نگاه مي كرد. يكدفعه اتومبيل ميان گرد و غبار به راه افتاد، پات هم بي درنگ دنبال اتومبيل شروع به دويدن كرد. له له ميزد و با وجود دردي كه در بدن داشت دنبال اتومبيل شلنگ بر ميداشت و به سرعت ميدويد. پات دو سه بار به اتومبيل رسيد ولي باز عقب افتاد. يكمرتبه حس كرد تمام اعضايش از اراده ي او خارج شده و قادر به كمترين حركتي نيستند. اصلا" نمي دانست چرا دويده؟ نميدانست به كجا مي رود. نه راه پس داشت و نه راه پيش. با سر خميده به زحمت خودش را كنار جاده كشيد و شكمش را روي ماسه ي داغ و نمناك گذاشت. با ميل غريزي خودش كه هيچوقت گول نمي خورد حس كرد كه ديگر از اينجا نمي تواند تكان بخورد. سرش گيج ميرفت. درد شديدي در شكمش حس ميكرد. در ميان تشنج و پيچ و تاب دستها و پاهايش كم كم بي حس ميشد. عرق سردي تمام تنش را فرا گرفت... .
نزديك غروب سه كلاغ گرسنه بالاي سر پات پرواز ميكردند. يكي از آنها با احتياط آمد نزديك او نشست. همين كه مطمئن شد پات هنوز نمرده است دوباره پريد. اين سه كلاغ براي در آوردن دو چشم ميشي پات آمده بودند.
قسمتهایی از کتاب سگ ولگرد نوشته "صادق هدایت"
نویسنده : dampezeshk_online در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس