سگ ولگرد (صادق هدايت)

چند دكان نانوايي، قصابي، عطاري، دو قهوه خانه و يك سلماني كه همه ي آنها براي رفع احتياجات خيلي ابتدايي زندگي بود تشكيل ميدان ورامين را مي داد. ميدان و آدمهايش زير خورشيد قهار نيم سوخته، نيم بريان شده، آرزوي اولين نسيم غروب و سايه ي شب را مي كردند. تنها بنايي كه خودنمايي مي كرد برج معروف ورامين بود كه نيم تنه ي استوانه اي ترك ترك آن با سر مخروطي پيدا بود. گنجشك هايي كه لاي درز آجرهاي ريخته ي آن لانه كرده بودند نيز از شدت گرما خاموش بودند و چرت مي زدند. فقط صداي ناله ي سگي فاصله به فاصله سكوت را مي شكست.
اين يك سگ اسكاتلندي بود كه پوزه ي كاه دودي (رنگ دودي كه از آتش زدن كاه بلند مي شود) و به پاهايش خال سياه داشت. گوشهاي بلبله، موهاي تابدار و دو چشم با هوش آدمي در پوزه ي پشم آلود او مي درخشيد. در ته چشم هاي او روح انساني ديده مي شد. نه تنها يك تشابه بين چشم هاي او و انسان وجود داشت بلكه يك نوع تساوي ديده مي شد. دو چشم ميشي پر از درد و زجر و انتظار كه فقط در پوزه ي يك سگ سرگردان ممكن است ديده شود. ولي به نظر مي آمد نگاه هاي دردناك و پر از انتظار او را كسي نمي ديد و نمي فهميد! جلوي دكان نانوايي پادو او را كتك ميزد. جلوي قصابي شاگردش به او سنگ مي پراند. اگر زير سايه اتومبيل پناه مي برد لگد سنگين كفش ميخ دار شوفر از او پذيرايي مي كرد و زماني كه همه از آزار به او خسته مي شدند بچه ي شيربرنج فروش لذت مخصوصي از شكنجه ي او مي برد. در مقابل هر ناله اي كه ميكشيد يك پاره سنگ به كمرش ميخورد و صداي قهقه ي بچه پشت ناله ي سگ بلند ميشد و مي گفت: "بد مسب صاحاب" مثل اينكه همه ي آنهاي ديگر هم با او همدست بودند و به طور موذي و آب زيركاه از او تشويق مي كردند. همه محض رضاي خدا او را ميزدند و به نظرشان خيلي طبيعي بود كه سگ نجسي را كه مذهب نفرين كرده و هفت تا جان دارد بچزانند. بالاخره بچه ي شيربرنج فروش به قدري پاپي شد كه حيوان ناچار به كوچه اي كه سمت برج ميرفت فرار كرد؛ يعني خودش را با شكم گرسنه به زحمت كشيد و در راه آبي پناه برد. سر را روي دو دست خود گذاشت، زبانش را بيرون آورد در حالت خواب و بيداري به كشتزاري كه جلويش موج مي زد تماشا ميكرد.
از وقتي كه در اين جهنم دره افتاده بود دو زمستان مي گذشت كه يك شكم سير غذا نخورده بود، يك خواب راحت نكرده بود، يك نفر پيدا نشده بود كه دست نوازشي روي سر او بكشد، يك نفر توي چشم هاي او نگاه نكرده بود. بي اختيار به ياد برادرش افتاد كه گوش هاي بلبله ي او را گاز ميگرفت، زمين ميخوردند، بلند ميشدند، ميدويدند، و بعد يك همبازي ديگر پيدا كرد كه پسر صاحبش بود. در ته باغ دنبال او ميدويد، پارس ميكرد، لباسش را دندان ميگرفت. وقت شام و ناهار دور ميز مي گشت و خوراك ها را بو مي كشيد، و گاهي زن صاحبش با وجود مخالفت شوهر يك لقمه برايش ميگرفت. بعد نوكر پير مي آمد و او را صدا ميزد: " پات... پات... " و خوراكش را در ظرف مخصوصي كه كنار لانه چوبي او بود مي ريخت.
يك روز پاييز صاحب پات با دو نفر ديگر كه پات آنها را مي شناخت در اتومبيل نشستند و پات را صدا زدند و در اتومبيل پهلوي خودشان نشاندند و بعد از چند ساعت راه در همين ميدان پياده شدند. صاحبش با آن دونفر از همين كوچه ي كنار برج گذشتند ولي اتفاقا" بوي سگ ماده اي او را يكمرتبه ديوانه كرد، به فاصله هاي مختلف بو كشيد و بالاخره از راه آب باغي وارد باغ شد ولي ديري نكشيد كه با چوب و دسته بيل به هوار او آمدند و از همان راه آب بيرونش كردند. پات گيج و منگ و خسته همين كه به خودش آمد به جستجوي صاحبش رفت. در چندين پس كوچه بوي رقيقي از او مانده بود. همه را سركشي كرد و تا خرابه هاي بيرون آبادي هم رفت اما آيا صاحبش رفته بود و او را جا گذاشته بود...؟ هراسناك در چندين جاده شروع به دويدن كرد ولي زحمت او بيهوده بود. عاقبت رفت دم راه آبي كه آنجا سگ ماده بود، ولي جلوي راه آب را سنگچين كرده بودند. پات با حرارت خاصي با دستش زمين را كند تا شايد بتواند داخل باغ شود، اما غير ممكن بود. بعد از آنكه مايوس شد در همانجا مشغول چرت زدن شد.
نصف شب پات از صداي ناله ي خودش از خواب پريد. هراسان در چند كوچه پرسه زد. با احتياط جلوي دكان نانوايي رفت كه تازه باز شده بود؛ يك نفر كه نان زير بغلش بود به او گفت: " بياه... بياه... " و يك تكه نان گرم جلوي او انداخت. پات نيز با كمي ترديد نان را خورد و دمش را براي او جنباند. آن شخص دستي روي سر پات كشيد و بعد با احتياط قلاده ي او را باز كرد. مثل اين كه همه مسئولست ها و وظايف را از گردن پات برداشتند. ولي همين كه دوباره دمش را تكان داد و نزديك دكان رفت لگد محكمي به پهلويش خورد و ناله كنان دور شد. از آن روز پات بجز لگد، قلبه سنگ و ضرب چماق چيز ديگري از اين مردم عايدش نشده بود. انگار همه ي آنها دشمن خوني او بودند و از شكنجه ي او كيف مي بردند. چند روز اول را به سختي گذراند ولي بعد كم كم عادت كرد. به علاوه سر پيچ كوچه دست راست جايي را سراغ كرده بود كه آشغال و زباله ها را در آنجا خالي مي كردند و در ميان زباله ها بعضي تكه هاي خوشمزه مثل استخوان، چربي، پوست، كله ماهي و خيلي خوراكي هاي ديگر كه او نمي توانست تشخيص بدهد پيدا مي شد. چيزي كه بيشتر همه پات را شكنجه مي داد احتياج او به نوازش بود. او مثل بچه اي شده بود كه همه ش توسري خورده و فحش شنيده، اما احساسات رقيقش هنوز خاموش نشده. چشمهاي او اين نوازش را گدايي مي كرد و حاضر بود جانش را بدهد در صورتي كه يك نفر به او احساس محبت كند.
در همان حال كه پات توي راه آب چرت مي زد چندبار ناله كرد و بيدار شد. در اين وقت احساس گرسنگي شديدي كرد. گرسنگي تمام درونش را شكنجه مي داد به طوري كه تمام دردهاي ديگرش را فراموش كرد. به زحمت بلند شد و با احتياط به سمت ميدان رفت. در همين وقت يك اتومبيل با سر و صدا و گرد و خاك وارد ميدان شد. مردي از اتومبيل پياده شد، به طرف پات رفت و دستي روي سر حيوان كشيد. پات دمش را جنباند و با ترديد به آن مرد نگاه كرد. آن مرد گردش مختصري دور ميدان كرد و بعد رفت و در يكي از اتومبيل ها نشست. پات جرات نميكرد كه بالا برود. كنار اتومبيل نشسته بود، به او نگاه مي كرد. يكدفعه اتومبيل ميان گرد و غبار به راه افتاد، پات هم بي درنگ دنبال اتومبيل شروع به دويدن كرد. له له ميزد و با وجود دردي كه در بدن داشت دنبال اتومبيل شلنگ بر ميداشت و به سرعت ميدويد. پات دو سه بار به اتومبيل رسيد ولي باز عقب افتاد. يكمرتبه حس كرد تمام اعضايش از اراده ي او خارج شده و قادر به كمترين حركتي نيستند. اصلا" نمي دانست چرا دويده؟ نميدانست به كجا مي رود. نه راه پس داشت و نه راه پيش. با سر خميده به زحمت خودش را كنار جاده كشيد و شكمش را روي ماسه ي داغ و نمناك گذاشت. با ميل غريزي خودش كه هيچوقت گول نمي خورد حس كرد كه ديگر از اينجا نمي تواند تكان بخورد. سرش گيج ميرفت. درد شديدي در شكمش حس ميكرد. در ميان تشنج و پيچ و تاب دستها و پاهايش كم كم بي حس ميشد. عرق سردي تمام تنش را فرا گرفت... .
نزديك غروب سه كلاغ گرسنه بالاي سر پات پرواز ميكردند. يكي از آنها با احتياط آمد نزديك او نشست. همين كه مطمئن شد پات هنوز نمرده است دوباره پريد. اين سه كلاغ براي در آوردن دو چشم ميشي پات آمده بودند.
قسمتهایی از کتاب سگ ولگرد نوشته "صادق هدایت"
نویسنده : dampezeshk_online در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٦
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس